ابوالعلاء گیاهخوار بود. در اواخر عمر، سه روز بستری شد. طبیب برایش سوپ جوجه تجویز کرد.
خادم برای او سوپ را فراهم کرد و آورد.
هنگامی که ابولعلاء جوجه را دید گفت:
استضعفوک فوصفوک! هلا وصوفوا شب الاسد؟ ما ارید اصلاح نفسی بافساد هذا.
ای جوجه! چون تو را ناتوان دیده اند خوردنت را تجویز کرده اند، چرا بچه شیر نشدی؟.
صفای باطن را با خورد این فاسد نمی کنم.
و همچون گذشته از خوردن آن خودداری کرد.
ایرج میرزا شاعر دوره مشروطیت این حکایت را چنین به نظم کشیده است:
قصه شنیدم که بوالعلا به همه عمر
لحم نخورد و ذوات لحم نیازرد
در مرض موت با اجازه دستور
خادم او جوجه با به محضر او برد
خواجه چو آن طیر کشته دید برابر
اشک تحسر ز هر دو دیده بیفشرد
گفت چرا ماکیان شدی، نشدی شیر
تا نتواند کست به خون کشد و خورد
مرگ برای ضعیف امر طبیعیست
هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد