دزدیدن شخصی ماری را از مارگیری و گزیدن و کشتن او
3.1 دزدكی از مارگیری مار برد ز ابلهی آن را غنیمت می شمرد
3.2 وارهید آن مارگیر از زخم مار مار ُكشت آن دزد خود را زار زار
3.3 مارگیرش دید پس بشناختش گفت از جان مار من پرداختش
3.4 در دعا می خواستی جانم از او كش بیابم مار بستانم از او
3.5 شكر حق را كان دعا مردود شد من زیان پنداشتم آن سود شد
3.6 بس دعاها كان زیان است و هلاك وز كرم می نشنود یزدان پاك
3.7 مصلح است و مصلحت را داند او کان دعا را باز میگرداند او *
3.8 وان دعا گوینده شاکی میشود میبرد ظن بَد و، آن بَد بود *
3.9 می نداند کو بلای خویش خواست وز کرم حق آن بدو ناورد راست *
4. التماس كردن همراه عیسی علیه السلام از او زنده كردن استخوان را
4.1 گشت با عیسی یكی ابله رفیق استخوانها دید در گور عمیق
4.2 گفت ای روح الله، آن نام سنی كه بدان تو مرده زنده میكنی
4.3 مر مرا آموز تا احسان كنم استخوانها را بدان با جان كنم
4.4 گفت خامش كن، كه این كار تو نیست لایق انفاس و گفتار تو نیست
4.5 كان نفس خواهد ز باران پاك تر وز فرشته در روش چالاكتر
4.6 عمرها بایست کادم پاك شد تا امین مخزن افلاك شد
4.7 خود گرفتی این عصا در دست راست دست را دستان موسی از كجاست
4.8 گفت اگر من نیستم اسرار خوان هم تو بر خوان نام را بر استخوان
4.9 گفت عیسی، یارب این اسرار چیست؟ میل این ابله در این گفتار چیست؟
4.10 چون غم خود نیست این بیمار را؟ چون غم جان نیست این مُردار را؟
4.11 مرده خود را رها كردست او مرده بیگانه را جوید رفو
4.12 گفت حق، ادبارگر ادبار جوست خار روئیده جزای كشت اوست
4.13 آن كه تخم خار كارد در جهان هان و هان او را مجو در گلستان
4.14 گر گلی گیرد به كف خاری شود ور سوی یاری رود ماری شود
4.15 كیمیای زهر مار است آن شقی بر خلاف كیمیای متقی
4.16 هین مکن بر قول و فعلش اعتمید کو ندارد میوه ای ما نند بید *
5. اندرز كردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لاحول گفتن خادم
5.1 صوفیی می گشت در دور افق تا شبی در خانقاهی شد ُقنق
5.2 یك بهیمه داشت در آخُر ببست او به صدر صُفه با یاران نشست
5.3 پس مراقب گشت با یاران خویش دفتری باشد حضور یار بیش
5.4 دفتر صوفی سواد حرف نیست جز دل اسپید همچون برف نیست
5.5 زادِ دانشمند، آثار قلم زاد صوفی چیست؟ انوار قدم
5.6 همچو صیادی سوی اشكار شد گام آهو دید و بر آثار شد
5.7 چند گاهش گام آهو در خور است بعد از آن خود ناف آهو رهبر است
5.8 چون كه شكر گام كرد و ره بُرید لاجرم زآن گام در كامی رسید
5.9 رفتن یك منزلی بر بوی ناف بهتر از صد منزل گام و طواف
5.10 سیر زاهد هر مهی تا پیشگاه سیر عارف هر دمی تا تخت شاه *
5.11 آن دلی كو مطلع مهتابهاست بهر عارف فتحت ابوابهاست
5.12 با تو دیوار است و با ایشان در است با تو سنگ و با عزیزان گوهر است
5.13 آنچه تو در آینه بینی عیان پیر اندر خشت بیند بیش از آن
5.14 پیر ایشان اند، كاین عالم نبود جان ایشان بود در دریای جود
5.15 پیش از این تن، عمرها بگذاشتند پیشتر از كشت، بر برداشتند
5.16 پیشتر از نقش، جان پذرفته اند پیشتر از بحر، دُرّها سفته اند
6. مشورت کردن خدای تعالی با فرشتگان در ایجاد خلق
6.1 مشورت می رفت در ایجاد خلق جانشان در بحر قدرت تا به حلق
6.2 چون ملایك مانع آن می شدند بر ملایك خفیه خنبك می زدند
6.3 مطلع بر نقش هر كه هست شد پیش از آن كاین نفس كل، پا بست شد
6.4 پیشتر ز افلاك، كیوان دیده اند پیشتر از دانه ها نان دیده اند
6.5 بی دماغ و دل، پر از فكرت بدند بی سپاه و جنگ بر نصرت زدند
6.6 آن عیان نسبت به ایشان فكرت است ور نه خود نسبت به دوران رویت است
6.7 فکر چه؟ آنجا همه نور است پاک بهر توست این لفظ فکر ای فکرناک *
6.8 فكرت از ماضی و مستقبل بود چون از این دو رست مشكل حل شود
6.9 دیده چون بی كیف هر با كیف را دیده پیش از كان صحیح و زیف را
6.10 پیشتر از خلقت انگورها خورده می ها و نموده شورها
6.11 در تموز گرم می بینند دی در شعاع شمس می بینند فی
6.12 در دل انگور می را دیده اند در فنای محض شی را دیده اند
6.13 روح از انگور، می را دیده است روح از معدوم، شی را دیده است
6.14 آسمان در دور ایشان جرعه نوش آفتاب از جودشان زربفت پوش
6.15 چون از ایشان مجتمع بینی دو یار هم یكی باشند و هم ششصد هزار
6.16 بر مثال موجها اعدادشان در عدد آورده باشد بادشان
6.17 مفترق شد آفتاب جانها در درون روزن ابدانها
6.18 چون نظر بر قرص داری، خود یكیست آنكه شد محجوب ابدان در شكیست
6.19 تفرقه در روح حیوانی بود نفس واحد روح انسانی بود
6.20 چون كه حق رشّ علیهم نورهُ مفترق هرگز نگردد نور او
6.21 روح انسانی کنفس واحده است روح حیوانی سفال جامده است *
6.22 عقل جز از رمز این آگاه نیست واقف این سِرّ بجز الله نیست *
6.23 عقل را خود با چنین سودا چه کار؟ َکرّ مادر زاد را سُرنا چکار؟ *
6.24 یك زمان بگذار ای همره ملال تا بگویم وصف خالی زآن جمال
6.25 در بیان ناید جمال خال او هر دو عالم چیست؟ عكس خال او
6.26 چون كه من از خال خوبش دم زنم نطق می خواهد كه بشكافد تنم
6.27 همچو موری اندر این خرمن خوشم تا فزون از خویش باری می كشم
6.28 كی گذارد آنكه رشك روشنی است تا بگویم آنچه فرض و گفتنی است
7. بسته شدن تقریر معنی حكایت به سبب میل مستمعان به استماع ظاهر
7.1 بحر، كف پیش آرد و، سدّی كند جر كند، از بعد جر، مدّی كند
7.2 این زمان بشنو چه مانع شد مگر مستمع را رفت دل جای دگر
7.3 خاطرش شد سوی صوفی قنق اندر آن سودا فرو شد تا عُنق
7.4 لازم آمد باز رفتن زین مقال سوی آن افسانه بهر وصف حال
7.5 صوفی صورت مپندار ای عزیز همچو طفلان، تا كی از جوز و مویز؟
7.6 جسم ما جوز و مویز است ای پسر گر تو مردی، زین دو چیز اندر گذر
7.7 ور تو اندر بگذری، اكرام حق بگذراند مر ترا از نه طبق